92 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
شایداگه به یه ادمی که باقلم وکاغذبیگانه ست بگن یک پاراگراف بنویس انگارسختترین کاراین دنیاروپیشنهادداده باشی امااگه به یه ادمی که ازوقتی کلاس اول دبستانش روگذروندوازدوم دبستان نوشتن روشروع کرده وتاالان که 22ساله ش شده مدام داردمینویسدبگن چیزی بنویس شروع به نوشتن میکنداماای وای اگرروزی که قلم نویسنده ...
93 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
به تو فکر می کنم وبی اختیار لبخند می زنمتو منظره ی همان دشتیکه بارها سرتاسر رویاهایم رادیوانه وار در آن دویده امپروانه هااز گلوی تو پرواز می کنندصدای قلبتصدای بافتن پیله هاست!عطرها، دست از سر پیراهنت بر نمی دارند...شبیه زنی خوشبخت دوستت دارمشبیه زنی که مقابل آینهگوشواره هایش را می اندازد و آواز می خ...
94 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
این روزاکه حال وهوای پاییزوبازگشایی مدارس وخریدلوازم التحریربه چشم میخوره بادیدن اینها،حسودیم میشه، حسودی میکنم که دانش اموزدبستان نیستم ونمیتونم باکلی ذوق وشوق برم مدادرنگی وخودکاررنگی وخط کش وپاک کن ومداد و مدادتراش ودفترای رنگی و لوازم رنگی رنگی دیگه بخرم واز بوی نو بودنش کلی عشق کنم یااینکه برای...
95 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
به نظرمن درجامعه ی حاضرکه استقلال مالی وکارکردن خانومهاهم دوش وبه اندازه ی مردهادیگه یه چیزعادی شده وخانومهابی هیچ ترسی وقانونی دارن کارمیکنن وحقوق میگیرن،خیلی خوبه اماتاچه حَد؟باچه هدفی؟باچه برنامه ریزی؟من قبول دارم که زنهاوحتی دخترهااگه مدام توخونه باشن افسرده وغمگین میشن اماکارکردن اونا نباید این...
96 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
تاحالاجمله ی "خنده وشادمانی زیاد،شَرِّه" روشنیدید؟چقدربهش اعتقاددارید؟ اپیزود1:(زمان:صبح) دیروزیه روزعجیب بود،ازهمان صبحش بایه شوک شروع شدخصوصاوقتی داداش به اشتباه وناگهانی فهمیدروز و چگونگی ثبت نامش یه جوردیگه ست وبعدباکلی استرس وبازهم به اشتباهی گذشت... اپیزود2:(زمان:عصر) ظهرایقدرخندیدیم که نفهمید...
97 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
امروزشاهدیه اتفاق نسبتاعجیب اماواقعی بودم... گفته بودم که خانوم واقای همسایه قراره طلاق بگیرن ومدتهاست خونه شون روترک کرده اندونیستند،امروزدیدم رولبه ی چراغ خونه شون دوتایاکریم باچنان عشقی وصف نشدنی کنارهمدیگه نشستن،دقت که کردم فهمیدم قراره یه عضوجدیدبیارن وجنس ماده بیحرکته وجنس نر هم نگهبانی میده و...
98 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
نزدیک به1ساعت و45دقیقه مانده به پاییز... تابستون96هم تموم شدوبرگی ازخاطرات شدکه قراره چندساله دیگه باهاش خاطره بازیکنیم،چه خوب وچه بدتموم شد...تابستون96چیکارکردیم؟چه اتفاقاتی افتاد؟چه رویدادی روتجربه کردیم؟چقدربه تجربیات واطلاعاتمون اضافه کردیم؟روزهای گرمش روچجوری گذروندیم؟به اهدافی که برای تابستون ...
99 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
واما روزاول مهرسال96چگونه بود؟سوال این است.... دومین مهرماهی بود که روزاولش اینقدرمهم وُپرکاروعزیزبود... اولین روزمدرسه روبخاطرمیارم،یک روزاستثنایی وعجیب،بایه سرویس پرازبچه مقابل یه در بزرگ ایستاد،همه پیاده شدیم امامن نمیدونستم بایدکجابرم،چون بلدنبودم تابلوی مدرسه روبخونم،راهم روگرفتم ورفتم ورفتم،فک...
100 - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 10:36
پاییز که از راه می رسدهمه چیز فرق می کند!باید بدانی که جایت خالیستباید بدانی که باید باشیکنار میزهای دو نفره ی کافه،کنار موسیقی سیب های قرمز،کنار رقص برگهای عاشق...پاییزباید فصل رسیدن باشدباید بغض ها به پایان برسنددست ها و آغوشت به من برسند...اصلا پاییز بهانه است!باید زودتر از رسیدن برسی!جای فصلی به...