خرید بک لینک

درباره سایت

100

آخرین مطالب

امکانات وب

تاحالاجمله ی "خنده وشادمانی زیاد،شَرِّه" روشنیدید؟چقدربهش اعتقاددارید؟

اپیزود1:(زمان:صبح)

دیروزیه روزعجیب بود،ازهمان صبحش بایه شوک شروع شدخصوصاوقتی داداش به اشتباه وناگهانی فهمیدروز و چگونگی ثبت نامش یه جوردیگه ست وبعدباکلی استرس وبازهم به اشتباهی گذشت...

اپیزود2:(زمان:عصر)

ظهرایقدرخندیدیم که نفهمیدم چجورخوابم که ناگهانی صدای زنگ خونه اومدبلندوپشت سرهم،اصلاشوکه شدم که کجام؟چیشده؟الان صبحه ظهره؟من کجام؟اینقدرصدای اون زنگ بلندوناگهانی بودکه شوکه شدم ومامان هم که کنارم خوابیداصلابه گمانم نفهمیدچجوری پریدودررابازکرد،داداش بود،اصلاکِی رفته بود؟هیچی نفهمیدم.... داداش بالاخره تونست گوشی موردعلاقه ش روبخره...نمیدونم چیشدامابعداینکه گوشی داداش رودیدم یه دلشوره عجیب به سراغ دلم اومد...

اپیزود3:(زمان:شب)

داشتم به حرفای جوادخیابای درموردکارت اهدای عضوگوش میکردم،ارزوی دیرینه ای که هیچوقت نذاشتن رو از زبونش شنیدم،یهویی دلم خواست...

بابااومدخونه ومشغول صحبت شدیم وداداش ازبیرون اومدوبابامیخواست فوتبال روببینه که بخاطرخواسته داداش اومداشپزخونه،مامان دوتاچایی خوشرنگ وخوشبووخوشمزه برامون تواستکان ریخته بودوروی میزگذاشته بود،یه جرعه چای خوردم وجرعه ی بعدی نفهمیدم چیشدتوگلوم پریداونم خیلی عجیب چون من باارامش داشتم چایی میخوردم،اماخب پریدناجورتوگلوم پرید،راه تنفسم قطع بودونه میتونستم محتویات دهانم روخارج کنم ونه نفس بکشم ونه قورت بدم،حتی چشمام هم تیره وتارمیدیدهم جاروحتی چهره ی عزیزانم رو،مامان دادمیزدوبه اشتباهی پشت کمرم میزودواوضاع روبدترمیکردوباباهم هِی اب سردرو صورت سیاه شده م میریخت که یکم نفسم جااومدوبه دنیابرگشتم،من برگشتم،به زیباترین وارامترین حالت عزرائیل همدوشم شده بود...امابازم برگشتم...شایدامام حسین وساطت کردکه برگردم...ماجرااین بودکه داداش دلش میخواست امسال بالاسر در خونه مون روپرچم سیاه محرم بزنیم...

وهمه ی این رویدادهادرعرض چندثانیه بودیم وعزرائیل منتظرامابازباهاش نرفتم گویاوقت رفتن ازدنیانبود...

شایدهمه ی این اتفاقات وبرگشتنم به این دنیاوبازنفس کشیدنم بخاطردلم بودکه کارت اهداعضومیخواست اما وقتش نبودویاشایدهم امام حسین وشایددل خدابودکه برای همه مان سوخت...

خواستم بگم مرگ درچندقدمی ماست،خیلی نزدیک وخیلی راحت،خداهم درچندقدمی ماست،دل هم هست، مواظب همدیگه باشیم،مواظب باشیم چی ازخدامیخوایم،مواظب کارامون باشیم،بدنکنیم شایدتویه رویدادیه معجزه یاامدادغیبی بهمون برسه که حتی فکرش روهم نمیکنیم...

من ازمرگ نمیترسم چون مرگ راهیه که ازاون میتونی خداروملاقات کنیم،نمیگم ادم خوبی هستم وازمرگ هراسی نیست حتی اگه جایگاه ابدیه من وسط تش باشه اماهمین که باکلی خجالت ودرحدچندثانیه خدارو دیدم کافیه...

میون تمام اتفاقات دیشب فقط جیغای بی ثمرودعاهای مامان ونگاه داغون بابا،ویرونم کرد...

*شایدتمام این لحظات خوفناک بخاطرخنده های زیادی بودکه شَرّشدیه جرعه چایی میخواست دست منوتودستای عزرائیل بذاره...

*چای داغی که دلم بودبه دستت دادم انقدر سرد شدم از دهنت افتادم(علیرضااذر)


برچسبها: خدا, ازرنجی که میبریم, عاشقانه, گل یاپوچ, من
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ توسط مُحَدِثه

برچسب: نویسنده: الینا زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 10:36

صفحه بندی