دومین مهرماهی بود که روزاولش اینقدرمهم وُپرکاروعزیزبود...
اولین روزمدرسه روبخاطرمیارم،یک روزاستثنایی وعجیب،بایه سرویس پرازبچه مقابل یه در بزرگ ایستاد،همه پیاده شدیم امامن نمیدونستم بایدکجابرم،چون بلدنبودم تابلوی مدرسه روبخونم،راهم روگرفتم ورفتم ورفتم،فک میکردم مدرسه خیلی دورترازاونجاییه که راننده ماروپیاده کرده،دیگه گریه م گرفته بود،به یه خانومی که همراه بادخترش داشتن ازپیاده رو ردمیشدن باگریه گفتم من گم شدم،بامهربونی وخنده گفت:"اسم مدرسه ت رومیدونی؟"اسم مدرسه م روگفتم،دخترش دست منوگرفتم ودوتایی دَویدیم تامدرسه وگفت: "اینجامدرسه ی توئه ".....
اون روز به اولین صف صحبگاهی نرسیدم وباگریه سرکلاس رفتم البته بعدش باشوخی ومهربونیای معلممون اروم شدم...
ازاولیم روزدبستانم همین یادمه،ولی خوب یادمه که باوجوداینکه معلمای سختگیروخوبی داشتیم امابازازدبستان متنفرم چون روح بچگیمون روکشتن باهمین سختگیریا،باهمین قانونای مسخره،باهمین اجازه ندادنهای بازی کردن تو زنگای تفریح...یادمه معلم چهارم وپنجم دبستانم همیشه بچه هارمسخره میکردن ومیگفتن به ماکه زنگای تفریح روحتی درس بخونیم،ازمایه ربات حرف گوش کن یاحتی یه مجسمه ی زُمُخت وسردوبی روح میخواستن...
روزاول مهرامسال خوب وبامزه ومهم بود وهمراه خانواده راهی خوانسارشدیم برای ثبت نام داداش درددانشگاه، توراه خیلی خوش گذشت،قراربودباعموواماشینش بریم اخه ماشین خودمون برای سفرنامناسب بود،اماعموگفت نمیتونه بیاد ومابدون ایشون رفتیم...
دانشگاه به نظرمن خوب بودگرچه برای ثبت نامش سختی ومشکلات بود،قرارشدبجای اجاره ی خونه این مدت رو خونه عمه که اونجاست بمونه،کم کم داره همه چیزبانگاه خداولطف امام حسین درست میشه...
واماحال دل من چجوره؟بااومدن پاییزبی نظیره وکلی حرف دارم که بایدبنویسمشون......
#ازسوغاتیهای پاییز...

برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا