برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
به تو فکر می کنم وبی اختیار لبخند می زنمتو منظره ی همان دشتیکه بارها سرتاسر رویاهایم رادیوانه وار در آن دویده امپروانه هااز گلوی تو پرواز می کنندصدای قلبتصدای بافتن پیله هاست!عطرها، دست از سر پیراهنت بر نمی دارند...شبیه زنی خوشبخت دوستت دارمشبیه زنی که مقابل آینهگوشواره هایش را می اندازد و آواز می خواند...روی سینه ات به خواب رفته ام ومی دانم از جایم که برخیزمصدای النگوهایمصدای بال پروانه هاست...آغ
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
این روزاکه حال وهوای پاییزوبازگشایی مدارس وخریدلوازم التحریربه چشم میخوره بادیدن اینها،حسودیم میشه، حسودی میکنم که دانش اموزدبستان نیستم ونمیتونم باکلی ذوق وشوق برم مدادرنگی وخودکاررنگی وخط کش وپاک کن ومداد و مدادتراش ودفترای رنگی و لوازم رنگی رنگی دیگه بخرم واز بوی نو بودنش کلی عشق کنم یااینکه برای خرید مانتوی مدرسه راهی بازاربشیم وکیف وکفش قشنگی روبخریم،من هم دلتنگم وهم بادیدن این چیزها واحساس ک
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
به نظرمن درجامعه ی حاضرکه استقلال مالی وکارکردن خانومهاهم دوش وبه اندازه ی مردهادیگه یه چیزعادی شده وخانومهابی هیچ ترسی وقانونی دارن کارمیکنن وحقوق میگیرن،خیلی خوبه اماتاچه حَد؟باچه هدفی؟باچه برنامه ریزی؟من قبول دارم که زنهاوحتی دخترهااگه مدام توخونه باشن افسرده وغمگین میشن اماکارکردن اونا نباید اینقدرجدی وسخت بشه که نقششون تو خونه وخانواده وجامعه روفراموش کنن وبشن یه رُبات وفقط کار کنن وحقوق بدست
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
تاحالاجمله ی "خنده وشادمانی زیاد،شَرِّه" روشنیدید؟چقدربهش اعتقاددارید؟
اپیزود1:(زمان:صبح)
دیروزیه روزعجیب بود،ازهمان صبحش بایه شوک شروع شدخصوصاوقتی داداش به اشتباه وناگهانی فهمیدروز و چگونگی ثبت نامش یه جوردیگه ست وبعدباکلی استرس وبازهم به اشتباهی گذشت...
اپیزود2:(زمان:عصر)
ظهرایقدرخندیدیم که نفهمیدم چجورخوابم که ناگهانی صدای زنگ خونه اومدبلندوپشت سرهم،اصلاشوکه شدم که کجام؟چیشده؟الان صبحه ظهره؟من
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
واما روزاول مهرسال96چگونه بود؟سوال این است....
دومین مهرماهی بود که روزاولش اینقدرمهم وُپرکاروعزیزبود...
اولین روزمدرسه روبخاطرمیارم،یک روزاستثنایی وعجیب،بایه سرویس پرازبچه مقابل یه در بزرگ ایستاد،همه پیاده شدیم امامن نمیدونستم بایدکجابرم،چون بلدنبودم تابلوی مدرسه روبخونم،راهم روگرفتم ورفتم ورفتم،فک میکردم مدرسه خیلی دورترازاونجاییه که راننده ماروپیاده کرده،دیگه گریه م گرفته بود،به یه خانومی که هم
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا
پاییز که از راه می رسدهمه چیز فرق می کند!باید بدانی که جایت خالیستباید بدانی که باید باشیکنار میزهای دو نفره ی کافه،کنار موسیقی سیب های قرمز،کنار رقص برگهای عاشق...پاییزباید فصل رسیدن باشدباید بغض ها به پایان برسنددست ها و آغوشت به من برسند...اصلا پاییز بهانه است!باید زودتر از رسیدن برسی!جای فصلی به نام رسیدنمیان آغوش دنیاخالیست..."صفا سلدوزی"
برچسبها: عاشقانه
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم م
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا