یه مدته مونده بودم چجوری بنویسم وازکجاشروع به نوشتن کنم،یه عالمه حرف جامونده اون گوشه های ذهن که در اثرننوشتن شدید آزارم میدادتااینکه دیروزیه جرقه نه دوتاجرقه خورد وتمام محتویات مانده درزاویه ی انتهایی ذهن به بیرون وروی کاغذتخلیه شد...
دیروزنزدیکای ساعت11بودکه صدای درخونه همسایه اومدمامان رفت دم در ببینه این همسایه که یه مدته نیست چیشده وحال واحوال پرسی کنه،دوتامردکه یکیشون برف سفیدی روی موهایش مهمان بودودیگری یک مردنسبتاجوان ونفرسوم یه دخترجوان بود،مامان اول فک کردمستاجر جدیدهستن _اخه چندروزپیش ازاین خونه اسباب میبردن_ سرحرف بازشد واون مردپیرودخترجوان برای مامانم دردودل کردن که خانوم فلانی درخواست طلاق گرفته وخونه پدرش رفته و...
ازشنیدن این حرفهاجاخوردم چیشده بود؟ناگهانی؟چرا؟نمیخوام راجع به جزئیات حرفی بزنم اماخواهشاوقتی واردمسیرعشقی میشیدکاری نکنیدکه ادمهای مجرداطرافتان ازعشق وعاشقی وتشکیل خانواده سیرو متنفر بشن ویاحداقل برای طلاقتون دلیل منطقی داشته باشید ویابرای ازدواجتون دلیل وهدف خاص وپاک،کاری نکنید که خداناراحت بشه،زندگی رونه به کام خودتون وشریک زندگیتون ونه اطرافیان اشناوغریب تلخ نکنید،یه عده ادم روناراحت نکنید....
بگذریم...
غروبهای جمعه وحال وهوایش روکه میشناسید؟دیگرنگویم بهتراست ... اذان مغرب روکه گفتن یکم دلم عجیب غریب بود،یجوری بود،یه حالت خاص که قابل توصیف نبود،عجیبترازحال دلم اسمان بود،به رنگ قرمز،انگارخون تواسمون وابراش پاشیده بودن،یه غروب عجیب ونسبتاترسناک...
میخواستم نمازبخونم که داداشم ازتواتاقش که ایشون مشغول به نمازخوندن بودناگهانی پریدبیرون وگفت نتایج کنکوراومد،اول فک کردم داره سربه سرم میذاره امابعدگفت بخداراست میگم،راست میگفت نتایج اومده بودو نتیجه تاحدودی قابل پیش بینی،خیلی خیلی خشحال شدم بالاخره داداش کوچولوی من که هنزباورم نشده که بزرگ شده به جمع دانشجویان پیوست...واماحال دل مامان یکم غم انگیزبوداماباصحبتهای ما شادشد،میترسید پسرش اگه بره خریدای خونه روکی انجام بده؟!وکلی صحبتهاوافکاراینطوری اماشادشدیم...
نمازروکه خوندم به خداگفتم ممنون که داداشم روشادکردی، دل من روهم شادکن...
ناگهانی خونه مون شدعین سفارت خونه،تلفن زدنهاوتبریکهاوالبته برخی رفتارای ناشایست ازجانب اقای دایی _همون که ازش متنفرم _ شروع شد،مث همیشه حسودوجاهلانه رفتارکرد والبته دورازذهن هم نبودکه چنین انعکاسی نشون بده وکلی حرفابابت اینکه داداش فلان رشته رونره،بجای تبریک،انتقادهای نابجاوناشایستش رو شروع کرد...
تجربه به من چندچیزروثابت کرده:خواهشاواسه گذشته واینده کسی اظهارنظرنکنیدموقعیت ادمهاباهم فرق میکنه،هیچوقت به کسی نگیدفلان کارروبکندیانکندچون تجربه کردم وقتی به کسی بگیدفلان کاررونکنیدبراتون بهتره شایداگه فلان کارروانجام بده خیلی براش بهترباشه چون موقعیتهافرق میکنه وبالاعکس،هیچوقت سنگ دستتون نگیریدبه شیشه ی خوشبختی وشادی کسی بزنید،خواهان خوشبختی وشادی دیگران باشیدتا خِیرو رحمت خدانصیبتان شود،علایق وذوق دیگران رو باحرفای بیخودسیاه نکنید،حسادت واماحسادت نکنیدبه خودتان بدنکنید،درتمام مراحل زندگی وهرثانیه تصورکنیدخداوامام زمان وامام حسین روبه روی شماایستاده اندو دارند شمارورفتاراواعمال وحرفاتون وحتی ندای ذهن ودل وقلبتون رومیشنوند،ازاینکه توذهن ودل وقلبتون داره موجهای بدومنفی عبورمیکنندخجالت بکشید....
*دایی به خودت بدنکن،بدمیبینیها،الکی واسه خودت دشمن نخروخودت روبهرای همه بدنکن...ازماگفتن بود
*خداروشکرکه داداش نتیجه تلاشش رودیدوبالاخره خبرشادی این قضیه روتواین وبلاگ ثبت کردم(لینک)
*خدایاهوای دلم وخودم وارزوهام روداشته باش،خدایاهوای باباومامان وداداش روهم داشته باش...خدایاچشم بدواهداف شوم دشمنان روازروی زندگیمون بردار...
*دیروزداداش اولین معامله زندگیش روانجام داد،گوشیش روفروخت وکتابهاش روهم چندروزپیش فروخت، میخواد گوشیه جدیدامادست دوم بخره...
برچسب:
نویسنده: الینا زارعینیا